الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

175

الخصال ( فارسي )

لا جرم سنگ كلانى را ميان تهى ساخته بر سر خويش نهادى ، شمشير من سنگ را دو پاره كرد و او را بكشت . آيا در ميان شما كسى بود كه چنين زور آزمايى كند گفتند : نه . آيا در ميان شما كسى هست كه جز من در بارهء وى پيامبر ( ص ) آيهء تطهير فرود آمده باشد كه در قرآن گفته : خدا مىخواهد كه پليدى را از شما خاندان دور سازد و شما را پاك گرداند . پيامبر ( ص ) عبايى خيبرى كه داشت گرفت و مرا با فاطمه و حسن و حسين ( ع ) در آن جاى داد سپس گفت : خدايا اينان خاندان مناند پليدى را از ايشان دور سازد و ايشان را پاك گردان . گفتند : به خدا سوگند در ميان ما كسى نيست كه اين آيه جز براى تو و خانوادهء تو شايسته باشد . آيا در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ( ص ) در بارهء وى گفته باشد : من سرور فرزندان آدم هستم و تو اى على سرور تازيان هستى ؟ . گفتند : نه . باز على گفت : آيا در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ( ص ) در مسجد بود كه به سوى آسمان نگريست ، ديد چيزى را مىآوردند ، به سوى آن شتافت و ياران وى نيز رسيدند به چهار سياه رسيد ، تابوتى بر دوش داشتند ، گفت : آن را بر زمين گذاريد ، گذاردند ، گفت : روى آن را گشودند ، در آن بنده‌يى سياه بود كه غلى در گردن داشت ، پيامبر پرسيد اين كيست ؟ . گفتند : غلام رياحين است ، از نابكارى از ايشان گريخته و مرده ، و به ما فرمان دادند كه وى را همچنان با غل به گردن در خاك سپاريم . من گفتم : اى پيامبر اين غلام هر گه كه مرا مىديد مىگفت : اى على من ترا دوست دارم ، و مىگفت : ترا دشمن ندارد مگر كافر . پيامبر گفت : بر همين اعتقاد خدا به وى پاداش داده كه هفتاد قبيله از فرشتگان هر قبيله هزار تيره‌اند ، و بر وى نماز مىگزارند ، پيامبر غل را از گردن وى بيرون آورد ، و خود بر وى نماز گزارد و به خاك سپرد ؟ همه گفتند : نه . باز گفت : در ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر ( ص ) در حق وى گفته باشد كه دى شب به من فرمان دعا داده شد كه چيزى از خدا بخواهم ، من براى ما هر دو خواستم . همه گفتند : نه . گفت : مىدانيد كه پيامبر ( ص ) خالد بن وليد را به قبيلهء بنى جذيمه فرستاد و با آنان آن كار را كرد چون پيامبر آگاه شد به روى منبر سه بار گفت : خدايا من از آنچه خالد كرده بيزار هستم ، آنگاه گفت : اى على تو برو و من رفتم به ايشان عوض و ديه دادم و ايشان را به خدا سوگند دادم كه ديگر چيزى مانده ؟ گفتند : چون ما را سوگند دادى مىگوييم كه ظروف سكان و زانو بند اشتران مانده ، تاوان آنها را نيز پرداختم ، باز زر بسيارى داشتم همه را به ايشان دادم و گفتم اينها را از آنچه دادم كه ذمهء پيامبر ( ص ) را از آنچه مىدانيد و نمىدانيد پاك كرده باشم به پيامبر گفتم ، گفت : به خدا سوگند آنچه تو كرده‌يى شادمانتر هستم تا از گله‌يى از اشتران سرخ موى . گفتند : همه را دانيم : باز گفت : شما شنيديد كه پيامبر مىگفت : اى على ديشب پيروان مرا در برابر به رده داشتند من براى تو و پيروان تو از خدا آمرزش خواستم . همه گفتند : چرا شنيده بوديم . باز گفت : شما شنيديد كه روزى پيامبر به ابى بكر گفت : برو و گردن مردى كه در فلان جاست بزن رفت و بازگشت ، گفت : آن مرد در حال نماز گزاردن بود از اين روى وى را نكشتم . به عمر گفت : تو برو و او را بكش ، او نيز بازگشت و همين را گفت . پيامبر گفت : من شما را فرمان قتل وى دادم ، شما مىگوييد آن چون نماز مىگزارد نكشتيم . آنگاه به من گفت : اى على برو او را بكش من رفتم و او را نيافتم . من بازگشتم و گفتم : او را نيافتم .